X
تبلیغات
کسی که می دونه دوسش دارم

کسی که می دونه دوسش دارم

عاشقانه

سکوت

دلم می خواست می تونستم همه چیزو بگم  اما بهتر بعضی حرفا تا ابد تو سینه باقی بمونه

خدا خودش صبر سنگینیشو می ده خیلی حرف داشتم که بزنم خیلی .......

اما خوب خیلی وقتا سکوت گویا ترین کلمات را داره

می خوام که بدونی دلم برات تنگ شده  نه تنها تو که رفتی از پیشم  دلم تنگ این همه بی وفایی دنیا شده دلم می خواد زار زار زیر بارون گریه کنم دلم از دست این زمونه به تنگ اومده از این همه جفا که به حرمت ادمها میشه خسته شدم از این همه بی وفایی از دو رنگی های زمانه ما ادما اشتبامون اینه که فکر می کنیم باید بزنیم خونه یکی رو ویران کنیم تا اسمش را بزارن ظلم کردن یا یکی رو بکشیم بهمون بگن قاتل اما نه اونی که خیلی راحت با حرفش دل یکی رو می شکنده اسم اینو باید چی گذاشت اینجا دیگه صدای شکستن وجودشو نمی ببینی بلکه داری اونو خرد و نابود می کنی.......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 11:36  توسط سحر(ف)  | 

خداحافظ

در ضمیر من غمی است درد بی مرادی زمین درد بی شقایقی قحطی ستاره ادمی درد می خورد حیات من پا به پای غم دیدن نگار شب حکایتی است یک حکایت غریب خسته ام از این کژی خسته از بدی مانده از شکایت زمین ادمی چه می شود در این زمان اصل ما به خود می زند رنگ یک خیال اه ادمی فهم لحظه ای بمان از این حقارت اصیل بال تو چه شد غرق در سراب وهم از چه می شوی جدا از چه فرار می کنی از ایت خدا از سواره نجابت . محض روشنایی نگاه از خیلا شب گذر کن روز تازگی است

می گفت هر سلامی  یه خداحافظی داره

می گفت مسافر کارش رفتنه

مسافر ..........مسافره.......

اگرم بخواد بمونه نمی تونه

مسافر دلش بارون می خواد

دلش گریه زیر بارون می خواد

مثل اون گل .........

 

 

اگه گفتم خداحافظ

نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه می شه باور کرد

دوباره اخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی

دل به رویاها

بدونی با تو وبی تو

همین رسم این دنیا

خداحافظ همین حالا

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 8:44  توسط سحر(ف)  | 

برای دست های خالی ام فکری کن برای علفهای هرز یاس در سینه ام برای قلب شکسته و رنجورم چه داری من به اخرین ایستگاه زندگی رسیده ام مرز میان بودن و نبودن را دیده ام واز غم چشمهای حیرانم با خبرم من باورم نمی شود که رفته ای باورم نمی شود که در اغاز شب ناله های گمشده بشنوم فکری برای این قلب تنهایم کن من از صبر ایوب و قله ی انتظار گذشتم تا به تو رسیدم تو را اسان از عطش فاصله نگرفتم 

روزی که تو را دیدم اغاز حیاتم بود اغاز دلی عاشق اغاز غم فردا روزی که تو را دیدم پایان غم دل بود گفتم که دیگر دردی در سینه ام نخواهد ماند

افسوس که نا اگاه دردم همه یادت بود بر قاب شکسته ام عکس رخ تو خالی در گوشه ی قلب من عشق تو اهورایی ان روز که تو رفتی پایان نگاهت بود اغاز شد اما عشق با دردی جگر سوزان مانده است خیال تو تا باز رسد دیدارت تو که رفتی من و قلبم توی شهر بی کسی ها واسه تو تنها نشستیم برا تو دعا می کردیم تو دیار بی کسی ها با خیالت بودم عاشق برای رسیدن تو دلم و زدم به دریا یه زمونی خاطر تو واسه من دلواپسی بود رنگ چشمات توی دنیا واسه من یه ارزو بود اما حالا من  می خونم شعرای تلخ جدایی می دونم تقدیر هر کس رنگ خوشبختی رو داره اره اما توی این شانس دست من شده که خالی

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش وقتی اسمان بارانی ست

از زلال چشم هایش تر شویم

وقت پاییز از هجوم دست باد

کاش مثل پونه ها پر پر شویم

کاش وقتی چشم هایی ابریند

به خود اییم و سپس کاری کنیم

کاش بین ساکنان شهر عشق

ردپای خویش را پیدا کنیم

کاش با الهام از وجدان خویش

یک گره از کار دلها وا کنیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:44  توسط سحر(ف)  | 

نشسته ام پشت میله های خاطرات

نشسته ام تنها پشت میله های خاطرات دیروز اینجا انگشتهایم را می

شمارم یک و دو وسه....... و دستهای تو در هم فرو رفته اند تو غزل را

مشت مشت به حراج گذاشتی تا مهربانیت را ثابت کنی ولی ولی

نفهمیدی که من انسوی  خیابان انتظارت را می کشم تو بی وقفه فریاد

کشیدی  که من فقط فقط به خاطر خودت می گم چون دوست دارم و من

 دیگر ازارت نمی دهم زاین پس قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی

کنم مطمئن باش هنوزم قافیه را به چشمان تو می بازم مطمئن باش ان

سوی خیابان انتظارت را می کشم مطمئن باش.........

 

بیا ای مرگ جانم بر لب امد

بیا شمعی به بالینم بیفروز

 

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که این مرگ است و بر در میزند مشت

 

بیا ای هم زبان جاودانی

که امشب وحشت تنهائیم گشت

اگه بهار شد بهار اومد دلم پر از خزونه  پر از برگای زرد خاکستری انگار یه

مشت رنگ خاکستری ریختن توی دلم خدایا کویر دلم یه بارون می خواد ببار

 بزار پر بشم از بارون رحمتت خدایا فدای اون سخاوتت بذار کویرمو با دیار

سر سبز دعات عوض کنم می خوام بمونم تو بغلت خدایا نذاریم تنها نذاریم

زمین بزار بمونم سر شار از لطف تو خدایا می دونم بدم اما مگه لطف تو

 بیشتر از بدی های من نیست با من چنان رفتار کن که شایسته توست نه

 انچنان که من شایسته انم خدایا خدای لحظه های گریه و اشک بذار

بمونم  هرشب دارم غصه هامو می ریزم تو دامنت پس کمکم کن........

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:16  توسط سحر(ف)  | 

اشک خونین

اشک خونین من از غصه لبریز شدن

 

خیره راه غریبانه ی او...........

توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر استرابش به افق به بی نهایت

ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا

منتظر به راه کی میاد امروزو فردا

باورش نمی شه عشق و همه دنیاش زیر اب

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذاب

تنهایی براش عذابه.......

خاطرات دیگه از یادش نمی ره

همه دنیاش زیر ابه خودشم به غم اسیره

دست این زمونه عشق رو برده ته دریا

حالا از خودش می پرسه میادش ایا؟

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه

دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه

خاطرات دیگه از یادش نمی ره

همه دنیاش زیر ابه از غم دوریش می میره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 17:20  توسط سحر(ف)  | 

دوست ندارم دیگه

چی می شه می نویسم ادما رو دیگه دوست ندارم اونرو حتی خودمو دیگه دوست ندارم دیگه از دلم گذشته عاشق کسی بشم دیگه اون دوست  دارمای بی هوارو دوست ندارم یادمه یه وقتا جونم سر عاشقی می رفت دیگه حتی فکر اون لحظه هارو دوست ندارم سرنوشت و سفر و جدایی حق دارم که بگم هیچ کدوم رو دیگه دوست ندارم تو این زمونه نه غریبه لطفی کرد نه اشنا خیری رسوندهیچ کدوم نه غریبه نه اشنا رو دیگه دوست ندارم درسته کفره اما دوست دارم بنویسم که دعا هم فایده ای نداشت بچه بودیم چی می شد کاش بچه می موندیم همیشه یه زمونی صداش وجودمو تکون می دادباورش سخته ولی اون صدارو دیگه دوست ندارم دیگه دستی نمی خوام که کنج دستام بشینه همه چیز تو این زمونه سرده به جایی رسیدم که گرمی دستاتو دیگه دوست ندارم شاید باورش سخت باشه ولی یه روزی صحبت از چشای روشنش یه عمری منو می کشت ولی نه هرگز دیگه به اون چشا فکر نمی کنم با خودم یه عهدی بستم که دیگه سراغ دلم نرم به حرفم گوش دادن شده برام خطا دیگه به خدا خطا نمی کنم وقتی عاشق بودم همه چیز برام قشنگ بود اما حالا که رها شدم هیچ چیزی رو دوست ندارم یادم می یاد  یه روزی بی تو می مردم عزیزم نمی دونم چرا حالا دیگه حالم از این حرفا بهم می خوره راستی که ادم باید بشینه راس راسی زندگی کنه دیگه ادمای مبتلا به عشق را دوست ندارم خدایا هر چی سر راهم بود طعم خوشبختی نداشت همه عمرم توی سوختن واسه پروانه گذشت اما دیگه از دیدن پروانه حالم بهم می خوره زندگی دیگه داره روی شونه هام سنگینی می کنه به کی بگم که دیگه حتی دنیا رو دوست ندارم سه سالی بود به عشق رویاهام زنده بودم دیگه حتی رسیده تو رویارو دوست ندارمدلمو تو این دنیا همه زدند یا بد می شن یا از اولش بد بودند به جای این همه حرفا چونکه باور بکنید دیگه اونو دوست ندارم چون خودش می خواست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 15:54  توسط سحر(ف)  | 

برای چشمانت

                                          

                                                       

 

هوا ترست به رنگ هوای چشمانم

دوباره گریه کردم برای چشمانم

اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا

قبول کن که بریزم اشک به پای چشمانت

بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی برد

اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت

دلم مسافر شهر تنهای شب بوهاست

که مانده در عطش کوچه های چشمانت

چه می شود تو صدایم کنی به لهجه ی موج

به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت

تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی

در انتظارم چه خالیست جای چشمانت

به انتهای جنونم رسیده ام اکنون

به انتهای خود و ابتدای چشمانت

من و غروب وسکوت و شکستن و پاییز

تو و نیامدن و عشوه های چشمانت

خدا کند که بدانی چقدر محتاج ست

نگاه خسته ی من به دعای چشمانت

                                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:28  توسط سحر(ف)  | 

حسرت با تو بودن

من از ان ابتدای اشنایی

شدم جادوی موج چشم هایت

تو رفتی و گذشتی مثل باران

و من دستی تکان دادم برایت

تو یادت نیست انجا اولش بود

همان جایی که با هم دست دادیم

همان لحظه سپردم هستی ام را

به شهر بی قرار دستهایت

تو رفتی باز هم مثل همیشه

من و یاد تو با هم گریه کردیم

تو ناچاری برای رفتن و من

همیشه تشنه ی شهد صدایت

هوای اسمان دیده ابریست

هوای کوچه غرق رد پایت

اگر می ماندی تنها نبودم

عروس ارزو خوشبخت می شد

و فکرش را بکن چه لذتی داشت

شکفتن روی باغ شانه هایت

کتاب زندگی یه قصه دارد

و تو ان ماجرای بی نظیری

و حالا قصه ی تو غصه ی توست

و شاید غصه ی من ماجرایست

شبی از خود پرسیدم که هستی ام چیست

به جز اشک و نیازو یاد و تقدیر

و حالا با صداقت می نوسیم

همین هایی که من دارم فدایت

دعایت می کنم خوشبخت باشی

ولی بدون من بدبخت باشی

تو هم تنها برای خود دعا کن

برای چندمین بار از تو گفتم

 

که شهر عشق تو پایان ندارد

 

به یادت هست زخمی بر دلم هست

 

که جز لبخند تو درمان ندارد

 

اگر شهر نگاهت فرصتی داشت

 

به یادم باش در هر روزگاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:44  توسط سحر(ف)  | 

بر گرد

اسمان را چه بغض جدایی

یاد یه یار قدیمی

سوز یه ساز شکسته

قطره های باران را که شمرد

او که با تو او که بی تو همه جا یاد تو بود

او که هر جا رسید پر از سودای تو بود

و چه والا وچه شیدا عاشق عشق تو بود

من همانم او که همه جا ورد زبانش این بود

عشق دیوانگی است و من دیوانه وار عاشقم

و تردید های تلخ را به حقیقت می پذیرم و دم نمی زنم

و چه خوش بود که من عشق را با دست نوازشگر غم

لمس کنم

و ندانم ان چیست و فقط لمس کنم

من دلم می ترسد از حکم غرور

و از همه باید ها و از همه بودنها می ترسد

من از عاشق بودن هم نیز می ترسم

من دلم میمیرد من دلم از این فاصله ها می ترسد

همین بود اخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم شاید هم دست سرنوشت منو تو را تو جاده های بی کسی رها کرد و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم چرا تا کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شدو بعد از رفتنت انگار کسی حس نکرد که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد حتی تو هم نفهمیدی اخه چرا بعد از رفتنت هزار بار در لحظه مردم  چرا رفتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:46  توسط سحر(ف)  | 

قسم

قسم به اه نرم و خیس ساحل

 

قسم به ارزوی پاک دریا

 

قسم به ابتدای شعر پرواز

 

قسم به انتهای باغ دنیا

 

تو چون یک واژه ی نیلوفری رنگ

 

میان دفتر دل ماندگاری

 

اگر شهر نگاهت فرصتی داشت

 

به یادم باش در هر روزگاری

 

 

رفتی و بی تو نام نجابت غریب شد

 

دل مرد و سرزمین شکفتن عجیب شد

 

رفتی و بی تو ترجمه ی تلخ زندگی

 

در جای جای شهر وجودم سروده شد

 

رفتی و بی تو دفتر کمرنگ یک غروب

 

در کوچه های ابی چشمم گشوده شد

 

ای معنی طراوت باران عاطفه

 

بی تو غمی غریب به شهر دلم نشست

 

در پاسخ سوال سراسر نیاز من

 

گفتی که چشمهای مرا جا گذاشتی

 

بعد از عبور ساده ی خود مهربان چه زود

 

دل را میان حادثه تنها گذاشتی

 

رفتی و بغض کرد بدون تو شهر چشم

 

بی تو غروب می کند از دیده ام بهار

 

تا ان زمان که بگذری از کوچه ی دلم

 

ما غرق حسرتیم و هیاهو و انتظار

 

شد بهارو دل من اسیر شهر طوفانی انتظارست

 

حرف قلب من این بوده و هست ان زمان که بیایی

 

بهار است ......بهار است.......

 

قوی دل لحظه ها رو شمرده تا تو از شهر غربت بیایی

 

نبض الاله ها را گرفتم تا که شاید بدانم که کجایی

 

سال تمام شدو من و پونه و تو حبس در بندهای جدایی

 

یک جهان حسرت مهربانی عالمی ارزوی رهایی

 

یادگار تو یک عشق پاک ست توی گلدانی از ارزویم

 

خوب شدمانده این یادگاری تا که گه گاه ان را ببویم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 17:18  توسط سحر(ف)  |